پير آمده ژوبر ( مترجم : على قلى اعتماد مقدم )

77

مسافرت در ارمنستان و ايران ( فارسى )

جنگجوئيش كاملا وفق مىداد . او از پست‌ترين پايهء نظامى خود را به والاترين مقام امپراطورى رسانيد . در پىبردن به رازهاى سراى سلطان به همان اندازه از خود زرنگى نشان داد كه در هنگام سركردگى سپاهيانش دلاورى بروز داد و از اينرو توانست احترام و اطمينان سلطان سليم را كه از كودكى مىشناخت به سوى خود جلب كند . او علاوه بر احترام نسبت به سلطان دلبستگى داشت . او در درگاه ( باب عالى ) بقدرى اعتبار براى خود كسب كرده بود كه باوجود شكست كاملى كه سپاهش از فرانسويان در زير فرماندهى ژنرال كلبر در مصر خورده بود و باوجود دوريش از دربار و تحريكات عده‌اى از رقيبان ، توانست مدت هفت سال خود را در منصب وزارت نگاهدارد . با اين همه هنگامى كه من به قسطنطنيه رسيده بودم تا به ايران بيايم او را از كار بر كنار كرده بودند . اگر هر وزير ديگرى مىبود زندگانيش را سر اين كار گذاشته بود يا لااقل در تبعيدى به سر برده بود . اما در مورد او با گرفتن چهار كرور پياستر ( شش كرور فرانك ) و مدتى بيكارى ، سر قضيه را بهم آوردند . او به خانهء تفريحى خود كه در كنار به سفر داشت رفت . آشوبهائى كه پيش آمد و ما در فصل بعدى درباره‌شان سخن خواهيم گفت دولت را به فرستادن يك سركرده به ارمنستان نيازمند كرد . اين سركرده بايد دلاور ، آزموده و بخصوص كه به داد و دهش شهرت بسيار يافته باشد ؛ صفتى كه براى نظم و فرمانبردارى دسته‌هاى عثمانى بايد واجد بود . لذا چنين مصلحت ديدند كه هيچكس بهتر از يوسف پاشا شايستگى ندارد كه در اين استان فراخ ، نظم را استوار سازد پس او را بيگلربيگ خواندند . هنگامى كه من به اردوگاهش درآمدم اين سردار هنوز فريفتهء تمرين‌هاى نظامى بود و با عشق فراوان به اين كار مىپرداخت ، هرچند كه در اين تمرين‌ها با يك ضربهء جريد كه به او تصادف كرده بود يك چشم خود را از دست داد . اطرافيانش كه در او نفوذ داشتند عبارت بودند از مهردارش كه مرد جوانى بود كه در چابكى و تردستى مانند نداشت . او افسرى بود كه بيش از همه مورد توجه او بود ؛ خزانه‌دارش افسرى بود كه به جزئيات كارهاى مالى او رسيدگى مىكرد ؛